

گرد آورنده: عصردولتشاهی 2009-01-11
دو قصه از دو شاه عیار
یعقوب لیث و حبیب الله کوهدامنی
تعصب و پاکدامنی یعقوب لیث صفار:
« ..... (بعقوب) یک شب به ماهتاب، غلامی را از آن خویش نگاه کرد، شهوت برو غالب شد... گفتا: چه باشد توبه کنم و غلامان آزاد کنم... به آوی بلند گفت: لاحول و لاقوه الا بالله، تا همه غلام را بیدار شدند. او بازگشت، بامدادان همه به سرای غمگین بودند. کس ندانست چه بودست. فرمان داد که آن غلام را به نخاس (برده فروشی) برند. (واین غلام نامش سبکری بود و یعقوب او را در جنگ رخد با پسر رتبیل، بدست آورده بود و ظاهراً بسیار زیبا بوده است). خادم، سبکری را گفت: زی نخاس باید رفت به فرمان ملک.
گفت: فرمان اوراست، اما جرم من پیدا باید کرد که چه باشد؟
خادم پیش رفت و مطلب به یعقوب بازگفت.
یعقوب گفت: نه بس باشد جرم او که من اندرو نیارمی دیدن از خوبی وی؟
سبکری گفت: اندرین نه خرد باشد نه حمیت، که مرا چنان خداوند بدست کسی فگند که خدای نشناسد و برمن نا حفاظی کند...
این مطلب را به گوش یعقوب رساندند،
گفت: بگذارید (یعنی او را نبرید)، اما طرهء او بازکنید (سرش را بتراشید) و مهتر سرای کنید، و نخواهم نیز پیش من آید.
و سبکری پیش او نیامد تا آن روز که حاکم فارس در گذشت و در جستجوی آن بودند که حاکمی برای فارس انتخاب کنند، مشورت کردند و بالاخره گفتند:
- سبکری که مرد با خرد است.... این کا را شایستگی دارد
عهد نبشتند و خلعت دادند... و بعد از سالها، آن روز سبکری به دیدار یعقوب نایل شد.
سزای نا حفاظان:
یعقوب هرگز اجازه نمیداد که سربازانش در شهر پراگنده باشند یا با مردم مناسباتی پیدا نمایند و اصولاً فرصت آسودگی و آسایش و عیش و نوش برای آنان نمی گذاشت و همهء سرداران سپاه خود را نیز چنین عادت داده بود و اگر کسی خلاف میکرد، به سختی او را مجازات میداد.
گفته شده است که روزی در خضراء کوشک (محلی بلند در قصر سلطنتی، ظاهراً سبز میدان کاخ) نشسته بود. مردی بدید به سرکوی «سینک» (محله ای که برابر کاخ یعقوبی قرار داشت) نشسته و سر برزانو نهاده. اندیشه کرد که آن مرد را غمی است.
بلا فاصله دربانی را بفرستاد تا آن مرد پیش او آورد. حاجب آن مرد را بیاورد.
مرد گفت: ای ملک، حال من صعب تر از آنست که برتوانم گفت. سرهنگی از آن ملک هرشب یا هردو شب (یعنی یک شب درمیان) بردختر من فرود آید از بام- بی خواست من- و ناجوانمردی همی کند. و مرا با او طاقت نیست (یعنی نمتیوانم با او درافتم).
گفت: لاحول ولاقوه الا بالله، چرا مرا نگفتی؟ برو به خانه شو. او چون بیاید، اینجا آی. سپس اضافه کرد: «در پای کوشک خضرا، در آن لحظه، مردی خواهی دید با سپر و شمشیر، باتو بیاید و انصاف تو بستاند. چندانکه خدای فرمودست ناحفاظان را.»
مرد برفت، آن شب نیامد، دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود، شمشیر را بلند کرد و بر فرق او کوفت چنانکه او را به دو نیم کرد، و گفت، «چراغی بیفروز»...
چون چراغ روشن شد، گفت: آبم بده... آب گرفت و بخورد، سپس گفت: نان آور... نان نیز بخورد. پدر دختر به مرد نگریست، متوجه شد که خود یعقوب است که برای انتقام بهمراه او آمده است. پس (یعقوب) آن مرد را گفت: «بالله العظیم که از آن لحظه که بامن این سخن بگفتی، من نان و آب نخوردم و باخدای تعالی نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا خیال تو را از این ناراحتی آسایش دهم.
مرد گفت: اکنون این را چه کنم؟ (اشاره به جسد سرهنگ کرد).
گفت: برگیر اورا
مرد برگرفت و بیرون آورد- یعقوب گفت:
ببر تا به لب پارگین (خندق) بینداز.
مرد، جسد را همان شبانه به دوش گرفت و با یعقوب همراه برد ودر خندق انداخت.
یعقوب گفت: تو اکنون بازگرد.
بامداد فرمود که منادی کنید که «هرکه خواهد سزای ناحفاظان بیند به لب پارگین شود و آن مرد را نگاه کند.»
واینک، حبیب الله کوهدامنی:
حبیب الله کوهدامنی (کلکانی) همانند همه عیاران هرگز به ناموس کسی چشم ندوخت. زمانی که به پادشاهی رسید، پاسداری از ناموس مردم را وظیفهء و فرض خود دانسته به آن عمل میکرد. استاد محمد آصف آهنگ در موردش مینویسد:
پاسداری از ناموس مردم:
روزی که قدرت را به دست گرفت و در بازار سرکشی میکرد، مردی کهن سال نزدیک شد و او را نفرین کرد که تو خود را مسلمان میدانی ولی مردان تو امروز پسر مرا که جوان مسلمانیست، به خاطر زیبایی او، او را بردند. لالا سخت متاثر شد و به محافظین خود گفت باین پدر من بروید و فرزند او را با هرکسی که چنین کار کرده است بیاورید.
حبیب الله از شنیدن این سخن گردش را قطع کرده و برگشت. محافظین او فرزند آن ریش سفید را از اتاق چند عسکر که به ساز و آواز مشغول بودند گرفتار کرده، نزد او آوردند. لالا که از شدت خشم میلرزید، آنها را دشنام داده گفت، مملکت را گرفتم تا مردم آرام زنده گی کنند و شما برخلاف امر خدا و رسول چرا چنین کرده اید؟ سرهای عسکر ها پایین افتیده و چیزی نگفتند. حبیب الله هر پنج آنرا به گلوله بست. مرد در پای حیبب الله افتاد. لالا گفت، پدر تو مرا ببخش که چرا پادشاهی کنم و از حال ملت خود بیخبر باشم.
حبیب الله، مردی که دستانش به خیانت در بیت المال نیالود:
بازهم به روایت محمد آصف آهنگ:
احمد الله پدر لالا که سقای غازیان بود بعد از رسیدن قدرت پسرش در ارگ زندگی میکرد و در مجالس می بود. کسانی که با خدمت امیر می آمدند احمدالله به احترام ازجایش بلند میشد و از مهمان پذیرایی میکرد. یکروز هرقدر اشخاص که بدربار آمدند، احمد الله از جایش برنخاست. لالا کمی متاثر شد و به پدرش گفت که همیشه تو از مردم پذیرایی میکردی اما امروز در مقابل مردم بی اعتنا بودی از جایت شور نخوردی.
احمدالله به بیرون اتاق اشاره کرد و حبیب الله به آن سوی نظرکرد. چیزی ندید و باز تکرار کرد. آخر پدرش شال از دورش دور کردو نشان داد که لخت و عریان است و ایزار خود را شسته و بالای بته انداخته است تا خشک شود. حبیب الله از این حرکت خویش پیشمان شد.
شیرجان وزیر درهمین اثنا گفت: که یک دو دست کرته و ایزار برای پدرت تیار کن. حبیب الله در جواب گفت: "تخت را برای این نگرفته ام که ازحق مردم به پدرم کرته و ایزار بسازم. "
سایت سرنوشت