![]()

رحیل دولت شاهی
13-feb-10
آن که ازحد گذشت رسوا شد!
دیریست زبان و فرهنگ فارسی دری در کشور ما از هرسو در رهگذار تاراج، توهین، ویرانگری، مداخله و رویارویی هایی قرار گرفته که در اهداف و برنامه های سیاسی مشتی مزدور، عقده مند و فاشیست ریشه دارد. یکی زبان فارسی را میخواهد به سه زبان تجزیه کند، دیگری بر اقطاب ادب و فرهنگ ما میتازد، یکی از پالایش زبان جلوگیری میکند، دیگری کتابهای فارسی را به دریا می اندازد، وزمانی هم از همنوایی و همبستگی فارسی زبانان خواب به چشمان شان راه نمی یابد و به بهانه های ملی گرایانهء طفلانه در پی ساختن هویت من در آوردی، بی ریشه، بی تاریخ و بی بنیاد برای زبان فارسی است. هرچند این تلاش ها درعصر آگهی و آگهی رسانی به جایی نمیرسد و به خاشاک انداختن در برابر توفان میماند، با آنهم برای شماری شاید تشویش آور و ملال انگیز باشد و نیاز می رود تا به افشای نیات، شگرد ها و اهداف آنهایی که جاهلانه و مذبوحانه در تلاش سرنگونی کاخ بلند فارسی دری اند، پرداخته شود.
البته نبرد پاسداری از زبان فارسی در سراسر قلمرو بزرگ این زبان که از کاشغر تا یوگوسلاوی و ازشمالی ترین بخش های آسیای میانه تا هندوستان پخش است، ازان زمان که آن رویگرزادهء سیستانی سربلند کرد و زبانی را که خود ندانست به دربارش راه نداد تا به امروز جاریست و همچنان جاری خواهد ماند. پس جنگ مشتی ناقص الخلقهء امروزی در برابر زبان فارسی چگونه میتواند به جایی برسد؟ این زبان در کورهء مبارزه برای بقا حتی از هجوم تازیان تا یلغار مغول زنده برآمده است؛ این ققنوس در آتشستان های زیادی به سربرده و زنده مانده است.
امروز هم دیده میشود که دریکسو آنهایی اند که به گفتهء همزبانان تاجکستانی "تبرتقسیم" بدست درپی پارچه پارچه کردن زبان فارسی و برون کردن این زبان از قلمرو فرهنگی منطقه اند. چرا که این زبان بار بزرگی از اندیشه، اخلاق، عرفان و دانش را در خود دارد که نه تنها هویت فرهنگی منطقه را میسازد بلکه معنویت های بزرگی که در ادبیات نوشته شده درین زبان بازتاب یافته، بیخ نادانی، وحشیگری، بدویت و نفاق را می سوزاند. ازینرو بوده است که پس از استیلای انگلیس و پیشروی روسها در سرزمین خراسان نخستین سد راه برای درهم کوبی فرهنگ این منطقه زبان فارسی بوده است. بنا بران از هندوستان بدرش کردند و در آسیای میانه قلمروش را تقسیم کردند. اگرچه ایران همچنان سنگردار این زبان ماند اما در افغانستان به نوع دیگری این زبان با دسایس روبرو شد که تا امروز ادامه دارد. یکی ازین دسایس تجزیهء این زبان به سه شاخهء دری و تاجکی و فارسی است. اینست که زبان افغانستان را دری، تاجکستان را تاجکی و ایران را فارسی میخوانند و از راه شبکه های دیدنی و نادیدنی براین نکته پای جهالت می افشرند. این کارها همه روی اغراض سیاسی است و هیچ دلیل مردمگرایانه، علمی و فرهنگی نمیتواند توجیه کنندهء آن باشد.
در سوی دیگر کسانی اند که فارسی را زبان مشترک همهء گویندگان آن میدانند و به نیات آنهایی که در صدد ویرانی و از میان برداشتن آن اند به خوبی آگاه اند. اینها فارسی یا فارسی دری را به مثابهء هویت فرهنگی خود عزیز میدارند و برای غنامندی، پالایش و زنده نگهداشتن آن با جان و دل می کوشند.
سترگی زبان فارسی دری اینست که این زبان وابستگی تباری نداشته و درجایگاه یک زبان زنده، پویا و ابزاری برای داد وگرفت اندیشه و دانش مال مشترک همهء انسان ها میتواند باشد. ازهمینروست این زبان میتواند مولانا و حافظ و سعدی و بیدل بپروراند. یکی اختلاف مردمان را "انگوری" میخواند، دیگری دلیل "جنگ هفتاد و دوملت" را در ندیدن حقیقت نشان میدهد، آن یک "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را توصیه میدارد و آخری هم "رام رام" را "همان الله الله" میشمارد. این زبان زبان صلح، همدلی و معرفت است. ازینروست که جنگ افروزان، چند دستگی آوران و جهال روی زمین دست بدست به جان این زبان افتیده اند.
گاهی بازار دشمنان زبان دری چنان گرم میشود که برخی ها را اگر دانسته به میدان می آورد شمار دیگری نیز نادانسته متاع این بازار میشوند. درکشور ما که افغانستانش خوانده اند، این بازار گرمتر است؛ چرا که ما "بازار آزاد" داریم. همهء کشور های جهان درین بازار هستند. ما نه تنها مصرف کنندهء کالا های صنعتی و کشاورزی دیگرانیم بلکه از اندیشه و دانش دیگران نیز تخدیر میشویم و درین تخدیرشدن به همان راه برده میشویم که تخدیرکنندگان مان از ما میخواهند. اما زبان فارسی زبانیست که گنجینهء ادبی و فرهنگی آن زمینهء از پیش فراهم شده یی دارد که میتواند فراهم آورندهء تریاق این مخدرات باشد. و چنین است که بازار فارسی ستیزی را نیز گرم داشته اند...
واما انگیزهء ویژه یی که مرا واداشت تا درین مورد چیزی بنویسم اینست که چندی پیش یکی از نویسنده های کشور به نام عبدالسمیع رفیع صافی زیرعنوان "درنگی بر اظهارات استاد واصف باختری، پیرامون زبان دری ویا فارسی" نوشته یی داشتند که در سایت معروف و شناخته شدهء افغان جرمن آنلاین به نشر رسید. درین نوشته، آقای رفیع با فرو کردن دو پا در یک موزه بر"دری" بودن آنچه در افغانستان شماری به ناحق "فارسی" هم میخوانندش انگشت فشرده بود. با آنکه مقاله "درنگی" بود بر گفته های جناب باختری، اما در پایان سخن راه خویش را سوی "در دری" کج کرده و باهزار نیش و کنایه به جان کاظم کاظمی سر دبیر دردری افتیده بودند.
دیری ازان "درنگ" نگذشت که آقای رفیع صافی نامه دیگری عنوانی هرچه سایت و وبلاگ بود فرستاده ودران فشردهء "نقدی" را که جناب شان بر کتاب "شاعر آیینه ها" نوشته اند، فرستاده و خواهش نشر آنرا کردند. نقد ایشان افزون برچندین وبلاگ و سایتی که در اختیار خودشان اند، در نشریه های انترنتی دیگر هم زینت افزا گردید.
با خواندن این نوشته از آقای رفیع به روشنی دریافتم که ایشان دارند از حد خود میگذرند. اینست انگیزهء نوشتن این نامه. اما دشواری فراراه من درین نوشته اینست که من با جناب سمیع رفیع آشنایی، هرچند تیلفونی و ایمیلی، دارم. میترسم حرمت آشنایی درین نوشته نقض شود. میتوانستم این نوشته را راست به خودشان ایمیل کنم. اما دو دلیل مانع ازین کار شد. یکی این که جناب شان هرنوشته یی را که در انتقاد ازایشان شود ناشی از حسادت و دشمنی پنداشته و نمی پذیرند و دیگر این که اگر آقای سمیع رفیع به خود اجازه میدهد سخنان آقای باختری را که حجت رد ناشدنی فرهنگ و ادبیات کشور ما هستند، سوء تعبیر کرده و در برابر ایشان به اصطلاح خودنمایی کنند، دیگر باید به ما هم حق بدهند که نوشتن در مورد خود شان را شکستن حرمت سلام و آشنایی ندانیم. با اینهمه، درین نوشته بنده بارها با دوگانگی احساس روبرو بوده ام که این دوگانگی شاید در لحن نوشته ام پدیدار باشد و من قصداً نخواسته ام این لحن را یکدست بسازم. زیرا لحن من باید از درک من سرچشمه بگیرد ورنه یکی ازین دو دروغ خواهد بود. قرار گرفتن جناب رفیع در سنگر تجزیه کنندگان زبان فارسی دری وحرمت شکنی در برابر استاد واصف باختری مرا وامیدارد که لحن درخوری دربرابر سمیع رفیع داشته باشم واما پاس سلامی که خود با سمیع رفیع دارم مرا وامیدارد که به گونهء دیگری بنویسم.
من به کارهای سمیع رفیع درجایگاه شخصیت جوانی که به حق پرکار و پرنویس اند احترام دارم. تصور نمیکنم هیچ شاعرو نویسندهء دیگری از هم میهنان ما به چنان کمیتی در مورد مسایل ادبیات مقاله بنویسند. البته من درحالی که به این کمیت ارج میگذارم کیفیت نوشته هایشان را هرگز نخواسته ام زیر سوال ببرم؛ هرچند همیشه زیر سوال بوده اند. شناختی که من در مورد آقای رفیع درین هفت هشت سال پس از آشنایی با کارهای شان یافته ام اینست که ایشان به گفتهء پیشینیان جوان اند و سخت جویای نام و پرنویسی شان ریشه درهمین نامجویی دارد. تصور من این بوده است که با گذشت زمان کمیت کارهایش کیفیت بهتری بیابند و دیگ شان از جوش بنشیند. اما دیده میشود هنوز آن زمان نرسیده است. درینجا باید بیدرنگ افزود که نامجویی بد نیست اما هر کنشی مرزی دارد که اگر ازان بگذرد، رسواییست. چنان مینماید که کار جناب رفیع هم اگر از مرز نگذشته باشد، در گذشتنش هیچ شکی نیست.
باری، جناب رفیع صافی فشردهء "نقد" اش در مورد کتاب "شاعرآیینه ها" را به گونهء متحدالمال به همه نشرات انترنتی روان کرد. با خواندن آن مقاله دریافتم که جناب صافی به راستی سیاست میفرمایند. نوشتهء شان به گونه یی بود که دری را زبان افغانستان میدانند و فارسی را زبان ایران. حالا هرآنچه ایشان در جایگاه یک دری زبان بگویند، باید از سوی همه وطنپرستان و آنهایی که "غیرت افغانی" دارند پذیرفته شود. چرا که همهء مردم ما مطابق "قانون اساسی" و "رای اکثریت مردم" به گفتهء ایشان "ملزم" به دری خواندن زبان شان اند نه فارسی خواندن آن. حالا که جناب رفیع یگانه میداندار این جنگ ملی اند، پس از صدور فرمان برون راندن کاظم کاظمی و واصف باختری اینک می خواهد به جنگ داکتر شفیعی کدکنی برود و شمشیر نقد بدست راه مشهد و نیشاپور گرفته و در "کوچه باغهای" آن قرمطی فارسی زبان میپالد که از دری چیزی نمیداند تا گردنش بزند.
کوتاه سخن که "نقد" جناب رفیع را گرفته و برخواندم تا دربایم که پهلوان میدان ما، چه تیری در کمان و چه زوری در بازو دارد که به میدان شده و مبارز می طلبد. وایوای که با خواندن نقد ایشان چنان دود از کله ام بر آمد، توگویی که اسفندیارم و گرز رستم بر سرم کوبیده شده باشد. با احتیاط هرچه تمام به وبلاگ و سایتش رفتم و خواستم با خبرش بسازم که ای دوست، هنوز زمان رزم آزمایی ات با آن دشمنان قسم خوردهء تاریخی نیست. اما وقتی رجز خوانی ایشان را در هرکارهء وبلاگ شان خواندم که خود را پیل دمان میداند و هرکه نپذیردش در نظرش مور و ملخ می آید، مصلحتاً پیامکی خدمت شان با نام "موری از موران" نوشتم. ایشان هم چون در پیام تعریف و تمجیدی از خود ندیدند، تصور کردند آنرا یکی از هزاران "حسودی" که چشم دیدن آنهمه هنر و دانش را در ایشان ندارد، نوشته باشد. ازینرو از خداوند برایم صحت "روانی" و جسمی تمنا کرده طعنهء بزدلی هم برمن رواداشتند که اگر زور دارم، با نام اصلی ام برایش بنویسم. با همان مصلحت پیشین برایش پیام دیگری گذاشته و وعدهء نوشتن با نام اصلی را دادم.
واما عرایض بنده خدمت جناب عبدالسمیع رفیع صافی ازین گونه اند که "درنگ" ایشان برگفته های جناب باختری به همان اندازه بیمایه است که دربیمایه خواندش هیچ جای درنگ نیست. مگر کی نمیداند که باختری برای صد سال دیگر کسانی چون سمیع رفیع را درس زبان شناسی و ادبیات میدهد. شرم آور این که آقای رفیع برای باختری "سند" می آورد و نقل قول میکند؛ زیره به کرمان میبرد و آنهم چه زیره یی!
درمورد کاظم کاظمی هم همین بس است که گفته شود کاظمی تنها در ویراستاری و درست نویسی مانند من و جناب سمیع رفیع شاگردان زیادی میتواند داشته باشد تا سواد شان را پذیرفتنی و نوشتهء شان را فهمیدنی بسازد.
واما آنچه آقای رفیع در مورد "شاعر آیینه ها" نوشته اند از دید اینجانب اگر ایرانی ها آنرا نمایندهء ادبیات امروز کشور ما بپندارند، فاجعه است. چرا که نوشتهء جناب سمیع رفیع ازنگاه ترکیب و انشا و حتی املا، چنان درهم و برهم است که خوانندهء جدی به خود زحمت خواندن آنرا هم نخواهد داد. بنده با کمترین دانشی که از زبان فارسی و کوچکترین هنری از نوشتن دارم، به ده ها کمبود در"نقد" آقای صافی روبرو شدم. ایکاش ایشان به خرشیطان و خود پرستی سوار نمی بودند و این نوشته را پیش از نشر به آقای کاظم کاظمی میفرستادند تا آنرا ویراسته و خواندنی می ساخت.
البته حتی در صورت خواندنی شدن نوشته اش نیز، آنچه ایشان در تعبیر و تفسیراشعار بیدل می آورند دردیست که درمانش را نمیتواند کاظمی یا کس دیگری بکند. بلکه این خود آقای رفیع است که باردیگر داشته های فکری واندیشگی خود را مرور کندو به زدودن کمبود هایش چنانی بپردازد که بتواند حرفش برای اهل ادب و فرهنگ پذیرفتنی آید.
نخستین کاری که باید آقای سمیع رفیع بکند، ترک کردن خود پرستی است. بنده هیچگاهی ندیده ام که جناب سمیع رفیع در نوشته هایش مرزهای دانش اش را قید کرده باشد. به گونهء نمونه او درمورد بیدل همه چیز را میداند و هیچ شعر بیدل نیست که او درتفسیرکردنش عجز نشان داده باشد. با آنکه او از زبان خود بیدل میگوید که درک معانی کلام بیدل جز به خودش به دیگری میسر نیست، اما هرشعری که از بیدل برایش گفته شود، ایشان به تفسیرآن می پردازند وآنهایی را که آنرا نمیدانند متهم به نادانی، صاحب حال نبودن، از عرفان چیزی ندانستن، ظاهر گرا و "خواب راحت" کننده میشمارد.
این که نظریات و گفته های شفیعی کدکنی درمورد بیدل درست است یا خیر، حرف دیگریست. اما آیا آقای رفیع توانایی و صلاحیت ادبی رد ادعا های شفیعی کدکنی را دارد؟ بگذریم ازین که همهء ایرانی ها نادرست میگویند و همهء افغانستانی ها درست. باید به یاد داشته باشیم که ما در انترنت سخن میگوییم و مخاطب نوشته های ماهمهء جهانیان اند. منطق ما باید با منطق جهانی همخوان باشد تا بتوانیم سری با افتخار بلند کنیم. نه اینکه جفنگ و هذیان بگوییم و اگر کسی از ما معنی آنرا خواست با تیغ "صاحب حال" نبودن و از عرفان چیزی ندانستن به جانش بیفتیم؛ کاری که جز سرافگندگی پیش خلق خدا چیز دیگری نصیب مان نمیگرداند.
پیش از زیر و رو کردن نوشتهء جناب سمیع رفیع یک نکته را درمورد زبان فارسی دری گفتنی میدانم: آنچه ما به نام زبان دری فارسی میدانیم، زبان معیاری نوشتاریست، نه زبان گفتاری. آنهایی که پای بر دگرگونگی زبان ایران وافغانستان و تاجکستان می افشرند، زبان گفتاری را در نظردارند و جاهلانه مرز های سیاسی را به مرز های فرهنگی تعمیم می بخشند. این درحالیست که زبان گفتاری از کاشغرتا قونیه میان فارسی زبانان ده به ده و دره به دره دگرگون میشود. زبان گفتاری مردم بدخشان با زبان گفتاری مردم هزاره جات و هرات به همان اندازه دگرگونه است که زبان مردم تهران با زبان مردم اصفهان و مشهد. زبان گفتاری بدخشان افغانستان با زبان گفتاری بدخشان تاجکستان یکسان است واما زبان مردم هرات با زبان مردم مشهد همرنگی فراوان دارد. نه تنها لهجه که واژگان نیز به همین میزان دگرگونی می پذیرد. به گفتهء استاد باختری در کابل ما چکش میگوییم و در بیست کیلومتری شمال آن به این افزار "بالقه" میگویند. لهجهء شهر کابل با پغمان وشکردره متفاوت است. خوب است آقای رفیع بداند که مردم پغمان واژه هایی مانند هفته، رفته، گفته، وسایر واژگان پایان یافته با "های" غیر ملفوط را با کسره یا زیر ادا میکنند. درست مانند مردم هرات و مشهد وتهران و خلاف مردم شهر کابل که آنرا با فتحه یا زبر ادا میکنند.
حالا ازین جداکنندگان زبان به فارسی و دری وتاجکی باید پرسید که حدود این زبان ها را از کجا آغاز میکنید و معیارتان برای این جداسازی چیست؟ این سوال همچنان باقیست که چرا میان پشتوی افغانستان و پشتوی پاکستان چنین جدایی را نمی پذیرید و روی شان نام دو زبان را نمی گذارید؟
بلی، زبان فارسی دری زبان معیاری نوشتار است نه زبان گفتاری این یا آن بخش قلمرو این زبان . ازهمینروست که ما ادبیات فارسی را از بخارا تا به دهلی و از قونیه تا به کاشغر درهمهء قلمرو زبان فارسی دانستنی و فهمیدنی می یابیم. این درحالیست که اگر یک هراتی به بدخشان برود برای مدتی در درک لهجه و اصطلاحات محلی آنها به دشواری برخواهد خورد. اما در درک معنی شعر حافظ و مولانا هیچکدام شان، اگرباسواد باشند، به دشواری برنمیخورند. این بدان دلیل است که شعر و ادب در زبان معیاری نوشتاری است و همین است زبان فارسی دری.
ادعای جناب سمیع رفیع که گویا زبان بیدل دری و مربوط به افغانستان است وازینرو برای ایرانی ها که فارسی زبان اند غیر قابل درک است جزیک ادعای مسخره که بنیاد ملیگرایی بیمار دارد، نیست. شعر بیدل برای مردم افغانستان نیز بدانگونه که شعر حافظ و مولا یا سعدی و سنایی قابل درک بوده و پذیرفتنی است نبوده است. آیا می شود درک کمتراز شعر بیدل را در افغانستان به دگرگونه بودن زبان شعر بیدل وزبان مردم افغانستان پیوند داد؟ وانگهی با کدام حقی ما بیدل را به افغانستان منسوب می کنیم که ایرانی ها آن حق را نداشته باشند. این که پدران بیدل از بدخشان و ترک اند، نمیتواند دلیل کافی برای افغانستانی بودن بیدل باشد. بیدل و غالب شاعران پارسی گوی هندوستان اند و هندوستان نیز همانند افغانستان، ایران و آسیای میانه قلمرو شعر فارسی دری است. بیدل وشعرش به همه فارسی گویان جهان وابستگی دارند.
بیایید به بررسی گذرایی ازفشردهء "نقد" آقای رفیع بر کتاب "شاعر آیینه ها" نیز بپردازیم تا دیده شود که آیا نوشتهء شان میتواند درجایگاه یک نقد ادبی در برابر کتاب "شاعرآیینه ها" قد بیفرازد یاخیر.
آن که ازحد گذشت رسوا شد!
(بخش دوم)
سخن ما برسر فشردهء نقدی است که آقای سمیع رفیع برکتاب "شاعرآیینه ها"، اثر داکتر شفیعی کدکنی نوشته و در شماری ازسایت های انترنتی نشر شده است. خواندن همین نقد بود که مرا واداشت تا درمورد کار های سمیع رفیع و به ویژه چند نوشتهء پسینش چیزی بنویسم. چرا که این "نقد" هرگز نمیتواند گرهی از کاری بگشاید. دیدگاه مان اینست که نامبرده در جایگاه یک نویسندهء افغانستانی در برابر یک شاعر و نویسندهء ایرانی قد علم کرده است. اگر سمیع رفیع نتوانسته باشد با آن ادعای "افغانی" اش نقد درخور و شایسته یی ارائه کند و جامعهء فرهنگی ما نیز به این نوشته واه واه بگوید، دیگر آبرویی برای ما باقی نخواهد ماند. این که جناب رفیع این نقد را طرفداری از شفیعی کدکنی بداند، برداشتی است نهایت سطحی. البته در کار فرهنگ وادبیات ما مرزهای سیاسی نمی شناسیم و خودرا به یک حوزهء فرهنگی وابسته میدانیم. هرکه درست، مدلل و محکم گفته باشد، حرفش پذیرفتنی و تایید کردنیست نه این که هرکه وطندارم باشد.
آن "نقد" را به خاطری زیر ذره بین قرار میدهیم که حتا به کمبود سواد و درستنویسی دست وگریبان است، چه رسد به این که در جایگاه یک نقد ادبی پذیرفته شود. به همین گونه بوده است نوشتهء جناب رفیع در مورد گفته های تلویزیونی دانشمند فرهیختهء کشور جناب باختری. و حالا می بینیم که آیا این ادعا ها پایه یی دارند ویا خیر؟
نقد آقای رفیع با این جمله آغاز میشود:
"اهل تفکر که به پیرایه ی خرّد و سرمایه ی دانش آراسته بُود، جز راست و صداقت نگوید، لیکن سخنی که در اثبات آن عمر را صرف باید کرد ناگفته اولیتر."
ازین جمله هرگز نمیتوان پی برد که آقای رفیع چه می خواهد بگوید. می نویسد: "اهل تفکر که به پیرایه ی خرد و سرمایه ی دانش آراسته بود...".
یعنی چی؟ آیا بدان نمی ماند که بگوییم: اهل لباس که به پیرایهء جامه و سرمایهء تنپوش آراسته بود. یا: "آنکه بیدار نیست، درخواب است..."
هیچ اهل تفکری نیست که خرد ودانش نداشته باشد. بدیهیات را پایهء گفتگو ساختن چه نامی میتواند داشته باشد جز یاوه سرایی؟
جناب شان ادامه میدهند: "اهل تفکرکه به پیرایهء خرد و سرمایهء دانش آراسته بود، جز راست و صداقت نگوید...".
درجامعه هستند کسانی که هم اهل تفکر اند، هم خرد دارند وهم سرمایهء دانش و هم دروغ میگویند. این جمله از یک سو با ضعف منطق گرفتار است و از سوی دیگر چگونگی به کارگیری "راست" و "صداقت" نیز گپ دارد. وقتی میگوییم "جز راست نگوید"، درینجا "راست" قید است چرا که گفتن را توصیف میکند. اگر قرارباشد که واژهء مترادفی پس از "راست" به آن بیفزاییم، این واژه نیز باید قید باشد. اما ایشان اسم "صداقت" را به کاربرده اند که هرخوانندهء حساس میتواند نادرستی آنرا درک کند.
ازین هم که بگذریم، پیوند جملهء نخست و جملهء پسین با واژهء "لیکن" را باید به بازنگری بگیریم. واژه هایی از گونهء لیکن، اما، با آنهم، به همینگونه، همچنان، ازینجهت، زیرا.... واژه هایی اند که کار شان پیوند دادن مفهوم ویا دسته یی از مفاهیم بهم پیوسته به مفاهیمی دیگر می باشد. میتوان آنها را میان دو جمله یا میان دو پاراگراف به کار برده پیوندی منطقی میان اجزای کلام به میان آورد. اما اگر این واژه ها به درستی به کار برده نشوند کار رساندن مفاهیم دشوار وحتی خنده آور می شود. واژهء "لیکن" زمانی به کار میرود که شرطی درمیان باشد ویا مبیاینتی میان دو مفهوم را بخواهیم بیان یا توجیه کنیم.
در جملهء آغازین "نقد" آقای رفیع نیز باید آنچه پس از "لیکن" آمده تضاد و تباینی میان یکی از اجزای جملهء نخست را با جملهء دوم که با لیکن به جملهء بعدی پیوند یافته است، نشان بدهد؛ اما چنین نشده است. در بخش نخست اهل تفکر، آنهایی که به پیرایهء خرد آراسته اند و این که اهل تفکر جزراست نگویند، آورده میشوند. پس در بخش دوم جمله نیز باید یا درمورد غیراهل تفکر، یا دربارهء آنهایی که دارای خرد نیستند، و یا راجع به راست نگفتن چیزی می آمد تا به کارگیری لیکن را توجیه میکرد. اما "نقد" نویس ما همه را گذاشته اولیتر بودن نگفتن بر گفتن را به میان کشیده است که هیچگونه پیوندی نمیتوان میان آن و یکی از اجزای جملهء پیش از "لیکن" برقرار کرد.
سخنی که پیش از "لیکن" در جملهء آقای رفیع آمده است تکیه بر"جز راست" نگفتن اهل تفکر دارد. وقتی "لیکن" به کار میرود، باید نشان بدهد که گاهی اهل تفکر دروغ هم میتوانند بگویند. اما جناب رفیع ارجحیت نگفتن بر گفتن را نشان میدهند. چرا که گفتن میتواند راست باشد و یا دروغ. اینجاست که "لیکن" پا درهوا میماند.
آن جمله به دو گونه میشود نوشته آید و مفهومی را ارائه کند.
1) اگر هدف راست گفتن اهل تفکر باشد پس باید نوشت:
اهل تفکر جز راست نگویند، لیکن اگر راست فتنه انگیزد، دروغ مصلحت آمیز اولیتر.
2) اگر هدف "ناگفتن سخنی" است که برای اثباتش صرف کردن عمری نیاز باشد، پس باید نوشت:
راست گفتن اولیتر است ، لیکن، حتی گفتن راست هم، اگر در اثبات آن عمر را صرف باید کرد، ناگفته اولیتر.
همچنان آقای رفیع می توانست از واژه های انتقالی دیگری کار میگرفت و دست ازسر لیکن برمیداشت. مثلا میتوانست بگوید:
"اهل تفکر جز راست نگوید، جزاینکه در اثبات آن (سخن) راست عمر را صرف باید کرد."
وحالا چه معنی یی ازین سخن آقای رفیع میتواند بدست آید؟ از ایشان باید پرسید که آیا اهل تفکر، علما، شارعین، اندیشمندان و خردمندان عمر خود را جز برای اثبات راستی ودرستی به چه چیز دیگری صرف کرده اند؟ بزرگان اندیشه زندگی خود را فدای اثبات راستی کرده اند. پس عمر را به چه چیزی باید صرف کرد؟ مگراین چه راستی ییست که جناب رفیع به آن دست یافته وارزش صرف کردن عمر برای اثبات کردنش را ندارد؟ نکتهء دیگری که درین جمله وجود دارد اینست که جناب رفیع مخاطبان خود را چنان نادان می انگارد که می خواهد بگوید، اگرعمری را برای اثبات "راست" خودش صرف کند، این "تودهء نادان" چیزی نخواهند دانست. پس ناگفته اولیتر. با آن که آقای رفیع خواسته است مخاطب را توهین کرده کورذهن و یا به گفتهء خودش "غیرصاحب حال" بخواند اما ندانسته است که ارزش "راست" خودش را نیز به زمین زده است- راستی که نباید برای اثباتش عمر مصرف کرد.
بدین ترتیب دیده میشود که جمله مرکب بیست ونه واژه یی آقای رفیع با یاوه آغاز میشود، بیهوده ادامه می باید و با سخنی از روی تکبر ناشی از خود پرستی و بی اندیشه گی پایان می یابد.
گاهی میشود که نویسندگان گفتهء حکیمانه یی از بزرگان اندیشه و دین را در آغاز نوشتهء خود می آورند. شاید جناب رفیع خواسته اند در جای حکما خود وجیزه یی بگویند.
اما منکر نباید بود که اگر نقدنویس ما خواسته بوده باشد با انشای همچو جمله یی توانایی اش در یاوه نویسی، نادرست نویسی، مهمل نویسی و خالی از اندیشه نویسی را به نمایش بگذارد، باید برایش جایزه داد. چرا که تصور نکنم هیچ کس دیگری اینهمه سخن ناراست، از دید کلام و اندیشه، را در یک جملهء بیست و نه واژه یی جای بدهد. این بود عرایض بنده تنها در مورد یک جملهء ایشان. میشود ازهمین مجمل نیز حدیث مفصل خواند، اما میخواهم نمونه های بیشتری از همچو چنانکاری ها دران نقد بیاورم تا حجت تمام شود.
آن نقد چنین ادامه می یابد:
"بیدل، از آن عارفانی است که آیینه ی دل را به صیقل حقیقت متجلی کرده، صورت اسرار غیب پیش دیده ی خاطرش چون صبح صادق می درخشید. صاحبان سخن و اهل کلام، چون به دیده ی اعتبار در کلام معجزه آسای وی نگرند و چهره ی حقایق کلام در آیینه ی تجارب عرفانی شان متجلی گردد، واضح است که با بررسی و ارزش گزاری کتاب «شاعر آیینه ها » فریبنده و فریفته نشوند، چه آنها جان کلام بیدل را تجربه کرده اند."
آنهایی که به سلامت زبان توجه ندارند شاید با خواندن ترکیبات شاعرانه در پارگراف بالا مرعوب شود. اما این ترکیبات برگرفته شده از آثار واشعار دیگران بوده ساخته وپرداختهء نویسندهء آن "نقد" نیست. ناتوانایی نویسندهء نقد زمانی روشن میشود که میخواهد این ترکیبات را دریک عبارت دیگر به کار برد. آنجاست که رشته از دستش میگسلد.
از نادرستی های دستوری و انشایی آغاز میکنیم. نخست این که صیقل "با" چیزی صورت میگیرد نه "به" چیزی. یعنی باید نوشت: "...با صیقل حقیقت...". نکتهء دیگر، به کار بردن "فریبنده" و "فریفته" است. از خواندن یک کتاب شاید کسی فریفته شود، اما درین سیاق هرگز نمیتواند فریبنده شود. کتاب میتواند فریبنده باشد وکسی که آنرا می خواند فریفته. چنین پنداشته میشود که این یک نادرستی از روی اشتباه باشد و نه از روی نادانی، اما این عذر بد تر ازگناه است. چرا که سخن ناسنجی و سطحی نگری نویسنده به ادبیات را باز میتاباند. آنهم ازسوی کسی که ادعای نوشتن نقد ادبی را دارد.
یاوه سرایی دیگر: "بیدل، از آن عارفانی است که آیینه ی دل را به صیقل حقیقت متجلی کرده..."
آیا عارفان دیگر نیز همین کار را نکرده اند؟ آیا کسی میتواند به عرفان دست یابد اگر آیینهء دلش صیقل نیافته باشد؟
واما نکتهء باریکی درینجا وجود دارد که نویسندهء "نقد" نتوانسته به آن پی ببرد. دل را با حقیقت صیقل دادن ادعاییست که ریشه در درک شتابزده از عرفان دارد. کار عارف تلاش برای بدست آوردن یا درک حقیقت است. یعنی متجلی ساختن حقیقت در آیینه دل. ازدید عرفا برای بدست آوردن حقیقت یگانه کاری که میتوان کرد، پاک کردن دل است از زنگار کینه، خودپرستی، هوای نفس، حرص، آز و طمع وهمچنان بدست آورد خصایلی ضد صفات یاد شده. درین صورت است که حقیقت در هرکجایی که عارف باشد برایش چهره می نمایاند و بردلش می تابد. حقیقت زمانی در دل متجلی میگردد که دل از پیش صیقل و صفا یافته باشد. اما دل عارفانی که نویسندهء "نقد" ازان سخن می گوید، با خود حقیقت صیقل می یابد؛ بلی!
در جای دیگری مینویسد:
"برای آن هایی که در قلمرو زبان و فرهنگ و به خصوص ابوالمعانی بیدل می اندیشند، این کوتاه نبشته، حاصل تمام کتاب را می رساند و نیازی برای ورق زدن در این کتاب محسوس نمی شود."
اندیشیدن در قلمرو زبان و فرهنگ را میشود فهمید، اما در ابوالمعانی بیدل، چگونه میتوان اندیشید؟ همچنان ازین نقد نویس باید پرسید که آیا ایشان کتاب را ورق میزنند یا "در" کتاب ورق میزنند؟ اینجا نیز به کارگیری نادرست حرف اضافه جمله را ازنگاه دستوری بی مزه وخام کرده است. البته صفت مفعولی "محسوس" نیز درینجا نادرست است بلکه فعل احساس شدن دقیقتر می آید. چرا که معنی محسوس، احساس شده است واگر معنی آنرا در جملهء آقای رفیع بگذاریم، چنین می شود: "نیازی ..... احساس شده نمی شود."
پس درست آن است که نوشته شود: "... نیازی احساس نمی شود."
همچنان می نویسند:
"از این کوتاه نبشته چنین استنباط می شود که گوییا بیدل بزرگ، فکر و زبان را به شکل مبتذل و خوار پیشکش نموده و از اینرو، سرمشقی است برای شاعران جوان که با مطالعه ی این کتاب از آن عبرت گرفته به گونه ی سنجیده و ژرف، در قلمرو و گسترش زبان خود آگاهانه و با مسئوولیت قدم بگذارند."
بنده با منطقی بودن ونبودن این "استنباط" کاری ندارم. اما "نویسندهء نقد" در به کارگیری حرف اضافه اشتباه فرموده و به معنی دستوری واژه ها بیتوجهی کرده اند. میتوانستند بنویسند: در قلمرو زبان خود آگاهانه قدم بگذارند و در گسترش آن کارکنند.
واما خدمت شان عرض شود که در کتاب «شاعر آیینه ها» فصل های «بیدل دهلوی» و «نقد بیدل» چهل سال پیش نوشته شده اند و دیدگاه های امروزی شفیعی کدکنی را بیان نمی کند. اما او با امانتداری آن مقالات را در کتاب گنجانیده است که به نحوی بیانگر، گسترش یافتن دید خود او را نیز نشان میدهد. انتقاد های نقدنویس ما به مقاله های چهل سال قبل است. شفیعی کدکنی در نوشته های امروزینش، یک مصرع بیدل را بر مجموعه هایی از شعر شاعران امروزی برتری می دهد و این هم در همان کتاب تذکر یافته است.
نادرستی دیگر: ".... به نظر بنده این کتاب به هیچ صورت نمی تواند معیار شناخت بیدل در ایران و دیگر نقاط هم زبانان ما باشد."
معنی "نقاط همزبانان ما" را تنها آقای رفیع میداند.
و یا این که می نویسد:
”هرگاه، جان مایه های شعر این گونه شاعران عارف و فیلسوف، دقیق مورد ارزیابی قرار نگیرند و ارتباط ظاهر کلام با درون مایه ی شعر شان که در آن دنیای از معرفت نهفته است، بهم گره نخورند، افسانه ی این رادمردان خیال خواب راحت می گردد."
نخست اینک که به کار گیری "دقیق" درین جمله نادرست است. باید نوشته میشد: "دقیقاً"، یا "به گونهء دقیق" یا "به دقت". صفت دقیق نمیتواند به تنهایی گونهء قید به کار برده شود. همچنان در جملهء بالا "دنیایی" به گونهء "دنیای" نوشته شده که نادرست است. در چنین حالتی، اسمای پایان یافته با حروف علت با آوردن "یی" نکره می شوند مانند: هفته یی که گذشت، فرهیخته یی از دیار مولانا، دانایی از یمگان، سرمویی گراینجا خم شوی....
واماپرسش اینست که، "ارتباط ظاهر کلام" با "درون مایهء شعر" چگونه گره میخورد؟ ارتباط خود گره وپیوند را میرساند. پیوند دادن ارتباط با درون مایه چه صیغه ییست؟ ازنظر من واژهء "ارتباط" درین جمله زیادی است و اگر نویسندهء "نقد" از خیر آن میگذشتند، جملهء شان درست میبود.
به پنداشت من همین اندک برای نویسندهء آن "نقد" و هم برای خوانندگان کافی است تا دریابند که آن نقد چه گونه نقدیست. آیا نوشته یی که تا این حد ازنگاه دستوری ومعنایی سست و بیمایه باشد میتواند درجایگاه نقد بر یک اثر ادبی آن هم از قلم یک نویسندهء شناخته و شاعر توانای زبان فارسی قرار گیرد؟ البته به هرنوشته یی از آقای رفیع که رو آورید، ازین نادرستی ها به فراوانی یافت میشود. اما وقتی با خود است و تمرین نویسندگی وشاعری میکند ما کاری به کارش نداشته ایم. چرا که ایشان نه تحمل نقد را دارند ونه هم درکار ادبیات جدی اند. ایشان در پی بدست آوردن شهرت اند واین برای همه روشن است. اما زمانی که شوق رویارویی با ادبا و اهل فرهنگ و دانش را میکند باید برایش فهماند که این فن شریف در حیطهء دانش و مهارت ایشان نیست.
در مورد "درنگ" شان بر گفته های جناب باختری یکی دونکته را مطرح کردنی می دانم تا ثبوتی باشد به کج بحثی و نادرست فهمی شان.
سمیع رفیع می گوید که اگر زبان بیدل، پارسی می بود حالا مثل حافظ و سعدی، هواخواهان زیادی در ایران می داشت. بیایید ببینیم که حافظ خود چه می گوید:
ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
کار سمیع رفیع رخ دیگر کارکسانی است که بر تقسیم زبان فارسی دری به سه زبان پای می افشرند. آنها اگر زبان سه کشور را متفاوت از همدیگر میدانند، جناب رفیع از نام دیگر زبان دری که فارسی است، می خواهد انکار کند. از ایشان باید پرسید، پس این حافظی که در ایران نام آور است، به کدام زبان شعر می گفته است؛ دری یا فارسی؟ او خودش می گوید که هر که دری دانست، شعر حافظ را می داند؛ اما سمیع رفیع می گوید هر که فارسی دانست، شعر حافظ را می داند. حافظ فرقی میان دری و فارسی را نمی شناسد. در بیت بالا او به "دری" اشاره می کند و در این بیت به فارسی یا پارسی:
شکر شکن شوند همة طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
حتا بیدل که سمیع رفیع، خط او را جدا از خط سعدی و حافظ می داند، خود به الهام گرفتن، هم از حافظ و هم از سعدی اشاره دارد:
بیدل کلام حافظ شد هادی خیالم
دارم امید کاخر مقصود من براید
از گل و سنبل به نظم و نثر سعدی قانعم
این معانی در گلستان بیشتر دارد بهار
از سویی دیگر، چون بیدل از منتقدان شعرِ شاعران هم عصر خود بوده و درست همانندی که امروز ما اکتفا کردن به "گل" و "سنبل" و "بلبل" را کافی نمیدانیم؛ بیدل هم با توجه به عصر خود، بند آمدن در قید "گل و بلبل" در شعر را تائید نکرده و گفته بود که گل و سنبل هر آن مقداری که امکان داشته، در نظم و در نثر سعدی بهار آورده است. حالا جالب اینست که بیدل خود به الهام گرفتن از حافظ و سعدی، اعتراف دارد اما سمیع رفیع می گوید که بیدل آن قدر از حافظ و سعدی بیگانه بوده که حتا برای ایرانیان هم به همین دلیل ناشناخته مانده است. در حالیکه کمتر شناخته شدن بیدل در ایران را باید در افراط جلوه های سبک هندی و ابهام بلند و رازآلوده در شعر او، سرحد بندی در قلمرو های سیاسی و فرهنگی، و حضور پررنگ صایب و کلیم منحیث نمونه های دمِ دست، جستجو کرد نه در تفاوت فارسی و دری! آیا آقای سمیع رفیع می تواند تفاوتی در استعمال کلمات و کاربرد زبان در شعر حافظ و بیدل و سعدی را مثال بدهد؟
نکتهء دیگر از زبان استاد باختری این که: نام زبان فارسی بنا بر برخی شواهد، پیوندی با نام سرزمین جغرافیایی امروزینی که در کشور ایران است، ندارد. بلکه این نام از پارتیا گرفته شده که بزرگترین خاندان پارتی اشکانی هستند. به گفتهء استاد باختری مرکز نخستین اشکانی ها مرغاب در شمال کشور ماست و آنچه امروز در ترکمنستان به نام عشق آباد یاد می شود در بنیاد اشک آباد است. بدین معنی که پارتیا هم پیوندی عمیقتر به کشور ما دارد تا ایران امروزی و این زبان را اگر فارسی هم بگوییم مخدوش کنندهء "غیرت ملی" ما نیست. پس چه نامی میتوان به این پافشاری بر نفی یکی از دو نام زبان فارسی دری داد جز، بلاهت، عقده و در بهترین گونه اش اهداف سیاسی مبتنی بر دیدگاه های قومی؟
سمیع رفیع بازهم می نویسد:
" به هر صورت، مشاجره ی بیدل با شاعران مهاجر فارس قدیم در دهلی بر سر زبان و لهجه، خود دلیل و سند محکمی است که خواننده ی آگاه و با ذوق و محقق ژرف نگر هنگام خواند آثار بیدل، به خصوص غزلیات وی، از آن آگاه می شود. اگر زبان بیدل مانند آنها فارسی می بود، چه نیازی به مشاجره و مباحثه می بود. در دیوان غزلیات بیدل به بیشتر از هشت غزل بر می خوریم که همه ی آن در باب مشاجره ی بید لبا شاعران فارس است، برایا ینکه از مطلب اصلی دور نشویم، به طور خلص به یک اشاره اکتفا می کنم:
امروز ناقصان به کمالی رسیده اند
کز خود سری به حرف سلف خط کشیده اند
از صنعت محاوره ی لولیان فارس
هندوستانیان به تمغل خزیده اند
بیدل به شاعران فارس، لولیان فارس خطاب می کند. و هندی ها نیز تحت تاثیر شاعران فارس رفته، به تمغل، یعنی به تقلید از آنان برخاسته اند. و در مورد لهجه ی آنان می فرماید:
حریف مردم بد لهجه بودن، آسان نیست
کسی مباد طرف، با عذاب روحانی"
باور دارم که با خواندن چنین متنی، هر خواننده یی به فخر فروشی های غیر مستقیم سمیع رفیع متوجه می گردد. او از سویی ادعا می کند که در دیوان غزلیات بیدل به بیشتر از هشت غزل بر می خوریم که همة آن ها در باب مشاجره با شاعران فارس است؛ و از سویی می گوید که خوانندة آگاه و با ذوق و محقق ژرف نگر، هنگام خواندن غزلیات بیدل از این گونه موضوعات، آگاه می گردد. یعنی او که آگاه شده و به زعم خود اشاره هایی در این موارد داشت، حالا باید ژرف نگر و با ذوق و آگاه و از همه بالاتر محقق پنداشته شود!
پیش از داخل شدن به بحثی در مورد غزلیات آمیخته با نقدِ بیدل، می خواهم از آقای سمیع رفیع بپرسم که "بیشتر از هشت غزل" یعنی چی؟ چرا "هشت" را در اینجا قید گرفته اند؟ بیشتر از هشت، تا چند است که نمی رسد؟ دلیلش اینست که سمیع رفیع این نتیجه را خود به دست نیاورده و پژوهشی را در این مورد انجام نداده است. این گفته را از جایی شنیده و بدون آن که زحمت پژوهش را به خود ارزانی دارد، حالا برای ما نقلش می کند و رنج آورتر این که برداشت درستی هم از همان یک مثال، ارائه کرده نمی تواند. زیرا باز هم رنج پژوهش را بر خود ارزانی نداشته تا بداند که بیدل آن غزل را چرا و در چه هوایی و به چه منظوری سروده است و این شاعران فارس کدام ها بوده اند که بیدل با آنان طرف بوده و روی چه موضوعی؟
سمیع رفیع به غزل بیدل با مطلع "امروز ناقصان به کمالی رسیده اند" انگشت نهاده و آن را نمونة جدل بیدل با شاعران پارسی گوی دورانش می داند. حال آن که چنان نیست. اصلاً شاعران سبک هندی، اکثراً به تحقیر شاعران پیشتر از خود می پرداختند و بر خلافِ بیدل که شعر حافظ را هادی خیال خود می داند، آنان بر خاقانی و نظامی و دیگران می تاختند تا شاید هم شهرتی به چنگ آرند. شاید مثال خوب و واضح امروزی آن، همین سمیع رفیع خود ما باشد باخرده گیری های ناحقش بر استاد سخن واصف باختری!
پس می بینیم که مشاجرة بیدل با شاعران پارسی گوی هم عصر خود، نه به خاطر پارسی گویی آنان و دری گفتن بیدل، بلکه به خاطر حرمت گذاشتن به سلف توسط ناقصانی است که ظاهراً به کمال رسیده، می نمایند:
امروز ناقصان به کمالی رسیده اند
کز خودسری به حرف سلف خط کشیده اند
از صنعت محاورة لولیان پارس
هندوستانیان به تمغل خزیده اند
سمیع رفیع می گوید که بیدل شاعران پارسی گوی عصر خود را "لولیان پارس" گفته و می گوید که هندوستانی ها تحت تأثیر آنها رفته و به تمغل یا تقلید از آنان پرداخته اند. حال آن که بیدل آن گونه که دیده می شود به دفاع از شاعران پارسی گوی پرداخته است. از همین جا بر می آید که پیش از هر چیز دیگر، سمیع رفیع حتا نمی دانسته که "لولیان" یعنی چی و چرا بیدل به "صنعت محاورة لولیان پارس" اشاره دارد؟ چرا بیدل "تمغل" یا "مغل گرایی" توسط هندوستانیان را در اینجا آورده است؟ سمیع رفیع، "تمغل" را "تقلید" معنا کرده و می گوید که به تمغل از آنان، یعنی به تقلید از آنان برخاسته اند. اگر "تمغل" تقلید معنا شده می تواند، پس می توان "تعرب" را هم تقلید معنا کرد که این خود بیانگر دچار شدن به بحران در فکر و نگارش خواهد بود.
حالا آقای رفیع! این کدام پارسی گویان است که بیدل آنها را به گفتة شما "لولیان پارس گوی" گفته و هندوستانیان را به تقلید از آنان متهم می کند؟ ما که دیدیم او از حافظ و از سعدی، و از عطار و از همه به چنان نیکویی می گوید و به استادی شان اعتراف دارد.
سمیع رفیع، ادعایی عالمانه تر دیگر کرده و می گوید که بیدل، لهجة آنان «پارسی گویان» را نیز نپسنیده و می گفت:
حریف مردم بد لهجه بودن آسان نیست
کسی مباد طرف با عذاب روحانی
منظور از "بد لهجه" در اینجا "بد زبان" است و بدزبانی هم چیزی غیر از دشنام دادن نیست که بیدل، شنیدنش را عذاب روحانی، خوانده است. حالا سمیع رفیع باید دلیلی بیاورد تا ما بپذیریم که منظور بیدل از "بد لهجه" پارسی گویانیست که به پندار سمیع رفیع، دری را با لهجة بد صحبت می کردند! ازسوی دیگر سمیع رفیع نمیداند که "لهجه" به معنایی که سمیع رفیع برداشت کرده است، یک مفهوم امروزی واز بحث های زبانشناسی است. بیدل ازین کاربرد "لهجه" چیزی نمیدانسته است بلکه بدلهجه نزد او چیزی نیست جز بد زبان وزشتگوی.
در پایان این نوشته، باید بگویم که بنده هیچگونهء ادعایی در نویسندگی، زبانشناسی، ادبیاشناسی و دانستن شعر و به ویژه دانستن شعر بیدل ندارم. آنچه نوشته ام برمبنای اندکترین دانشی است که من از زبان و ادبیات فارسی دارم. با آنهم، همین اندکترین دانش نیز کافی بوده است تا اینهمه ناهنجاری درنوشتهء آقای رفیع سمیع بیابم. یقین دارم که بزرگان و دانشمندان اصلی این عرصه نکات قابل انگشت گذاشتنِ به مراتب بیشتری در نوشتهء های جناب سمیع رفیع می یابند.
پیش از پایان این بحث گفتنی میدانم که من به سمیع رفیع درجایگاه یک هموطن و یک فرهنگی احترام میگذارم. درینجا هرچه گفته شده به ارتباط "نقد گرانبار" شان بوده است. اما جناب رفیع پیش ازبرون آمدن بخش دوم این نوشته، به پاسخ بخش نخست آن پرداخته و در وبلاگ خویش آنرا نشر کرده است. من هیچ تبصره یی در مورد پاسخنامهء شان ندارم. تنها نشانی وبلاگ شان را اینجا میگذارم تا اگر دوستان وقت داشتند آنرا بخوانند و اگر لازم دیدند داوری کنند.
وبلاگ عبدالسمیع رفیع صافی: