

ارتفاع پَست قدرت در افغانستان
نویسنده : سید زکریا راحل – تحلیلگر مسایل سیاسی
این که دولت جدید امریکا به رهبری باراک اوباما، در دور بعدی تشکیل دولت، از حامد کرزی، حمایت می کند یا از چهره و مهره ای دیگر، بحثی است که در شرایط حاضر و به ویژه به دنبال انتقادات بی پیشبینییی اخیر سران ناتو و امریکا از ناتوانیها و ناکامیهای دولت موجود، در عرض هفت سال گذشته، چندان با گمانه زنی سیاسی درآمیخته است که هرگونه داوری در این مورد را با دشواری و چالش مواجه ساخته است. منتقدان رئیس جمهور و در این میان از همه بیشتر اپوزیسیون دولت، به عدم حمایت از حامد کرزی در دور بعدی انتخابات دل خوش کرده اند و برای به پایان رسیدن مدت زمامداری او لحظه شماری می کنند؛ و حامیان و حلقاتی که از برکت بر سر کار آمدن این نظام، به نان و نوائی رسیده اند، در واکنشهایی منفعلانه و تدافعی، احتمال هرگونه رویگردانی غرب ـ امریکا و ناتو ـ از حکومت به رهبری حامد کرزی را رد می کنند و عمدتاً انتقادات انجامشده از او را به حساب دیدگاههای افرادی می گذارند که به ناگزیر، دیدگاه های خاصی دارند، تا برتابندهی سیاست کلی برآمده از تصمیم گیریهای سیاستگذاران غربی در قبال افغانستان باشد.
موضوع حمایت از کرزی و یا عدم حمایت از وی در غرب، هرچه باشد؛ ماهیت قدرت در افغانستان را از منظری دیگر آشکار می کند: این که قدرت در افغانستان، بیش از آن که واقعی و راستین و مردمی و دموکراتیک باشد، کاذب و سمبولیک و غیر واقعی است؛ زیرا قدرت واقعی، چیزی نیست که از سوی قدرتها و کشورها و عوامل بیرونی اعطا و اهدا شود، بلکه برعکس، چیزی است که در یک تعامل کاملاً درونی و در همسویی با اراده و خواست خرد جمعی شهروندان یک کشور به میان می آید. چنین قدرتی، از سوی قدرتها و ابرقدرتهای خارجی، نه دادنی است و نه بازگرفتنی. منبع قدرت، به ویژه در نظامهای مردمسالار و مردممدار، شهروندان اند. همان هایی که در فرایند یک تصمیمگیری ناهمآهنگ پیراسته از تبانیهای پنهان سیاسی و بر پایهی درک خودجوش و منطقی منافع و مصالح جمعی و مشترک، کسی را شایستهی امانتداری از باورها و انگیزشها و خواستها، و برآورندهی نیازهای روز و درمانگر دردهای تاریخی خود می دانند و در نهایت، با همین رویکرد و بینش و باور، در جریان مشارکتی دموکراتیک و همگرایانهی مدنی، او را بر می گزینند و آن بار سنگین و مسئولیتآور کوهوار را بر دوش وی فرو می گذارند. در چنین تعاملی، تنها قدرت اجرای امور و حق تصمیمگیری در موارد حیاتی مربوط به سرنوشت همگانی یک مردم یا یک ملت، به کسی به نام رئیس جمهور واگذار می شود و به مفهوم آن است که او همراه با تیم همکار خود، همان کارهایی را انجام دهد که مردم یا نمی توانند انجام دهند یا انجام دسته جمعی آن، غیر عقلانی و موجب ازهمپاشی شیرازهی زیست باهمی و هرج و مرج ناشی از الیگارشی سیاسی و اجتماعی می شود.
اما در مقابل، قدرت اهدایی و اعطایی، به همان میزان که فارغ از جلب اعتماد و حمایت مردمی به کسی سپرده می شود؛ بیتوجه به ارادهی جمعی آنان نیز از وی بازپس گرفته می شود. قدرتی اینچنین، در کارنامهی خود نیز نقطهی درخشانی به یادگار نمی گذارد. چرا که اینگونه قدرت، بیش از آنکه فی المثل، رئیس جمهور یا کل ساختار سیاسی کشور را در برابر انتظارات مردم، مسئول و پاسخگو بسازد، او یا آن ساختار را در برابر کسانی ملتزم می کند که در به میان آمدن آن، نقش کلیدی و محوری داشته اند. در این دادوستد سیاسی، که نوع و میزان پایداری آن به اندازهی بازدهی سیاسی اش بستگی دارد؛ مردم از دیدرس مسئولان و مجریان امور و کارگزاران و گردانندگان راهبردها و برنامه های درازمدت ومیان مدت، دور و بیجایگاه می مانند. چرا که اصولاً آنان در به وجود آمدن چنین ساختاری سهم نداشته اند تا در سیاست گذاریها و برنامه ریزیهای آن، حضور داشته باشند. در حالی که اصولاً بحث از مردمسالاری و کوبیدن بیوقفه بر طبل دموکراسی، الزاماتی دارد که تنها در مدار حضور مردم در متن سیاست گذاریها قابل اجرا و پیگیری است. این بدان جهت است که دموکراسی، پدیده ای نیست که در غیاب مردم شکل بگیرد و یا به منصهی عینت و فعلیت برسد. به همین دلیل است که سخن گفتن از دموکراسی در رسانه ها و در مواقع خاصی همچون انتخابات را باید دموکراسی بالقوه نامید؛ زیرا بسترها و مجاری ورود این پدیده در متن جریان زندگی مردم، نمی تواند فراتر از خود مردم، تعریف و تبیین شوند. این بدان مفهوم است که وقتی حمایت بیرونی در به قدرت رسیدن و یا حفظ قدرت پس از دستیافتن به آن، مطرح می شود؛ اساساً چیزی به نام دموکراسی باقی نمی ماند و چنین چیزی در سامانهی طبیعی این فرایند، موضوعاً منتفی خواهد شد.
در نظامهای به معنی واقعی کلمه دموکراتیک، این مردم هستند که تصمیم می گیرند و تنها حمایت مردم است که می تواند کسی را به قدرت برساند یا از آن خلع و عزل کند. بنا بر این، تردیدها و گمانه زنی هایی که اخیراً رسانه ها و محافل سیاسی کشور را در مورد حمایت غرب از رئیس جمهور در دور دوم انتخابات، به خود مشغول کرده است؛ از این منظرگاه که ماهیت قدرت در افغانستان چیست، شایسته واکاوی و ژرف اندیشی آسیب شناسانه می سازد.
اگرچه در واکنشهای مسئولان حکومتی در برابر سیل اتهامات و انتقادات واردشده از سوی مراجع و منابع غربی بر دولت افغانستان، هیچگاه به جایگاه تعیین کنندهی مردم در تصمیم گیریهای کلان ملی، اشاره ای صورت نگرفت و پیشتر از این هم مردم جز در رأیدهی، نقش بارز و برازنده ای بازی نکرده اند؛ اما کلیت نگرشهای مبتنی بر مغفول ماندن سهم مردم در تعاملات ملی، واگویی این حقیقت دردناک است که نه غربیها و نه دولت افغانستان، اهمیت قابل توجهی به آنان نمی دهند.
به همین جهت است که رویکردهای ملیگرایانه ای که اخیراً درموضعگیریهای برخی از مسئولان بلندپایه کشور دیده می شود، بیش از آنکه برآمده از باورمندی به تعیین کنندگی حضور مردم در امور مهم ملی باشد، برخاسته از استیصال و واماندگی آنان در مواقعی است که ستارهی اقبال سیاسی خود را از سوی بیگانگان در معرض افول می بینند. اما بهتر است راهبردهایی که پیشتر از این و از جانب سایر سکانداران سیاسی این آب وخاک ، بر مبنای بی توجهی به جایگاه مردم اعمال شده اند، الگوهای تاریخی مسئولان امروز و آینده افغانستان برای نحوه تعامل با شهروندان آن قرار گیرند. این چیزی است که به باورپذیری شعارهای ملیگرایانه آنان برای شعور جمعی مردم، کمک خواهد کرد . مردم تنها به چیزی ایمان می آورند که خود را در آیینه ی آن ببینند
فارسی رو